تبلیغات
وبلاگ طنز و سرگرمی ، ترول

وبلاگ طنز و سرگرمی ، ترول

مطالب جالب ، عکس های خنده دار ، ترول و هر چیزی که بخواین !

طنز و سرگرمی ، تصاویر جالب و ترول ! طنز و سرگرمی ، تصاویر جالب و ترول !
درباره وبلاگ
طنز و سرگرمی

طنز | سرگرمی | ترول | تصاویر جالب | جوک | اس ام اس | وبلاگ طنز و سرگرمی | دانلود آهنگ | دانلود مپ دوتا | وارکرافت

سلام این وبلاگ جهت سرگرمی شما عزیزان ساخته شده و در آن همه نوع مطالب قرار داده شده جهت پیشرفت و بهبود وبلاگ میتونید توی نظر سنجی شرکت کنید و همین طور نظراتتون رو بنویسید راستی برای تبادل لینک میتونید از تبادل لینک اتوماتیک (در سمت راست وبلاگ) استفاده کنید. ▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒
▒▒▒▒▓▒▒▓▒▒▒▒
▒▒▒▒▓▒▒▓▒▒▒▒
▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒
▒▓▒▒▒▒▒▒▒▒▓▒
▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓▒▒
▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒
ایمیل مدیر وبلاگ: fm13912013@gmail.com
My Google Profile
Google
مدیر وبلاگ : فرشید
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نویسندگان
ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﻭ ﻭﺳﻂ ﺟﺸﻦ ﭘﯿﺪﺍ ﻣیبینن !

ﺍﻭﻟﯽ : ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻧﺎﻣﺰﺩﺕ ﭼﯽ ﺷﺪ؟

ﺩﻭﻣﯽ : ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ !

ﺍﻭﻟﯽ : ﺑﻬﺘﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﯿﺎﻓﺶ مسخره ﺑﻮﺩ ،

ﻫﺮ ﺩﻓﻌﻪ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﺪ ﻣﯿﺸﺪ ﺍﺻﻼ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﺑﻮﺩ ﺩﻫﺎﺗﯿﻪ !

ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺒﻮﺩ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺗﻮﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ …

ﺩﻭﻣﯽ : ﺍﻻﻥ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻡ

اولی :


نوع مطلب : مطالب خنده دار!، طنز و سرگرمی، داستان، جالب، 
لینک های مرتبط :
فرشید
پنجشنبه 14 شهریور 1392
یه روز یه گدا به یه گدای دیگه میگه:حاجی یه پولی به من بده خدا خیرت بده.
اونم می گه آقا من پول ندارم.
میگه آدرس خونه تون رو بده من برم پول بردارم.
میگه خوب گوش کن:
این خیابون رو می بینی؟ می ری بالا سه تا شهرک می بینی. می ری تو سومی. بعدش سه تا میدون می بینی می ری میدون سوم. بعد سه تا خیابون می بینی می ری تو سومی. بعد سه تا کوچه می بینی می ری تو سومی. بعد سه تا ساختمون می بینی. سه تا در داره ،رو در سومی سه تا آیفونه روش سه تا زنگه. زنگ سومی رو می زنی. رفتی تو سه تا راه پله می بینی می ری راه پله سومی. می ری طبقه سوم. بعدش سه تا در می بینی می ری تو سومی .رفتی تو سه تا اتاق می بینی. تو اتاق سوم سه تا کمد هست تو کمد سوم سه تا جانماز هست.
تو جا نماز سوم سه تا قرآن هست به همون قرآن سومیه من پول ندارم!!!!!!!!!!!


نوع مطلب : مطالب خنده دار!، طنز و سرگرمی، داستان، جالب، سرکاری، 
لینک های مرتبط :
فرشید
سه شنبه 8 مرداد 1392

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد .

مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت :

« ماشین من خراب شده . آیا می توانم شب را اینجا بمانم ؟  »

رئیس صومعه بلا فاصله او را به صومعه دعوت کرد .

شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند .

شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید .

 صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود .

صبح فردا از راهبان صومعه پرسید

که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :

 « ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی »

مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد .

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ،

 از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند .

آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب

 را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید .

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند :

 « ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی »

این بار مرد گفت « بسیار خوب ، بسیار خوب ،

 من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم .

اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم

 این است که راهب باشم ، من حاضرم .

بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم ؟ »

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی

و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد

و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی .

 وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد . »

مرد تصمیمش را گرفته بود .

او رفت و ۴۵ سال بعد برگشت و در صومعه را زد .

مرد گفت :‌ « من به تمام نقاط زمین سفر کردم

 و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم .

تعداد برگ های گیاه دنیا ۳۷۱,۱۴۵,۲۳۶,۲۸۴,۲۳۲ عدد است 

 و ۲۳۱,۲۸۱,۲۱۹,۹۹۹,۱۲۹,۳۸۲ سنگ روی زمین وجود دارد »

راهبان پاسخ دادند : « تبریک می گوییم .

 پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی .

 ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم . »

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد

 و به مرد گفت : « صدا از پشت آن در بود »

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود .

مرد گفت : « ممکن است کلید این در را به من بدهید ؟ »

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد .

پشت در چوبی یک در سنگی بود .

 مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند .

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد .

 پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت ،

 او بازهم درخواست کلید کرد .

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت .

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ،

نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت .

در نهایت رئیس راهب ها گفت :« این کلید آخرین در است . »

مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت .

او قفل در را باز کرد .

دستگیره را چرخاند و در را باز کرد .

وقتی پشت در را دید و متوجه شد

که منبع صدا چه بوده است متحیر شد .

 چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ،


 چون شما راهب نیستید . . .



نوع مطلب : طنز و سرگرمی، مطالب خنده دار!، سرکاری، داستان، جالب، 
لینک های مرتبط :
فرشید
چهارشنبه 26 تیر 1392




آمار وبلاگ
Like us on FB
ما را در گوگل+ دنبال کنید!
follow us on twitter